من و خدا سوار دوچرخه شدیم
من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب.
فرمان دست من بود و سر دوراهی ها
دلهره مرا می گرفت،
تا اینکه جایمان را عوض کردیم
حالا آرام شدم
هروقت از او می پرسم که کجا می رویم،
برمی گردد و با لبخند می گوید :
تو فقط رکاب بزن.
تنها ڪسیـ ڪـہ قلبت را نخواهـכ شڪست،
همان ڪسیـ است ڪـہ آن را ساختـہ است !
پس همیــشـہ فقط بـہ خــ♥ـــכا تکیــہ ڪن !